تبليغاتX
تجربه های آزاد

تجربه های آزاد

عرصه های مکرر را می کاوم، هجرتی دوباره شاید...

بابا درست هم سنِ الانِ من بوده وقتی که من تویِ همین شب به دنیا آمده ام؛ و این یعنی لابد آن قدر جرات در خودش می دیده که مسئولیتِ پا گذاشتنِ موجودِ دیگری به این دنیا را هم قبول کند… یعنی وقتی با مامانِ مشغولِ ساختنِ من بوده اند به این چیزها هم فکر می کرده اند یا نه این برایشان وظیفه ای بوده که باید انجامش می داده اند؟

شاید فکر می کرده اند موجودی بوجود بیاورند که سال ها بعد وقتی جلویِ چشم شان رژه می رود به یادشان بیاورد که به هم پیوستن شان و عشقی که به هم داشته اند آن قدرها هم بی حاصل نبوده است و قرعه به نامِ من افتاده است.


برچسب‌ها: روزانه نویسی, تولد, بابا
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 23:52  توسط مسعود  | 

حالا دیگر همه جا سر و کله شان پیدا می شود؛ تنها راه خنداندن بقیه برایشان مسخره کردن دیگران است. آدم هایی را مسخره می کنند که هیچ وقت به گرد پایِ شان هم نمی رسند و سراغِ چیزهایی می روند که هیچ وقت تویِ زندگی شان دست شان به آنها هم نمی رسد.


برچسب‌ها: کوتاه نویسی, مسخره
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 17:55  توسط مسعود  | 

ترم دوم دانشگاه بودم؛ اواخر خرداد بود به گمانم، امتحان اقتصاد خرد داشتم، تویِ کل ترم یک کلمه هم درس نخوانده بودم و اصلا نمی دانستم عرضه و تقاضا خوردنی اند یا پوشیدنی... یک روز قبلِ امتحان با اعتماد به نفس کامل شروع کردم به خواندنِ کتاب سیصد صفحه ای اقتصاد خرد دومینیک سالواتوره که استاد همان جلسه ی اول صرفا به عنوان پایه ای برایِ آشنایی با مباحثِ اقتصاد خرد معرفی کرده بود و نه منبع اصلی ِ درس و امتحان. طبیعی است که تویِ ترم جزوه ای هم ننوشته بودم و چون از دانشگاه و رشته ام متنفر بودم و اصلا خیال داشتم دانشگاه را بی خیال بشوم تا آن زمان با هیچ کدام از بچه ها هم صمیمیتی به هم نزده بودم که شب امتحانی بروم سراغ آنها و ازشان جزوه بگیرم.

تا شبِ امتحان صرفا یک بار کتاب سالواتوره ی عزیز را روخوانی کرده بودم و هنوز ارتباطِ قضایا آن طور که باید دستم نیامده بود، این است که فردا سر جلسه ی امتحان هیچ چیزی تویِ ذهنم نمانده بود که بخواهم در جوابِ سوالاتِ استاد تویِ برگه ام بنویسم، کل دو ساعتِ امتحان را رویِ صندلی ام نشسته ام، عرق ریختم، به برگه ی سفید جلویِ رویم و سوالاتِ استاد نگاه کردم و مراقبِ جلسه هم میخکوب من مانده بود، ده دقیقه ی آخر با خودم فکر می کردم چطور برگه ی جوابی که رویش هیچ چیزی نوشته شده را تحویلِ مراقب بدهم و استاد با دیدنِ برگه ی سفیدِ من چه حالی پیدا می کند... این است که با بیشترین سرعتی که امکان داشت و در حالی که مراقبِ جلسه داشت تویِ سرِ خودش می زد که وقت تمام شده و برگه هایتان را تحویل بدهید شروع کردم به رونویسی از برگه ی سوالات تویِ برگه ی جواب...

تک تکِ سوالاتِ استاد را مو به مو و بدون جا انداختنِ یک واو تویِ برگه جوابم نوشتم، این طور حداقل برگه ی جواب را پر کرده  بودم. بماند که ترمِ بعد با چه عذابی سرِ کلاس همان استاد می رفتم.


برچسب‌ها: امتحان, دانشگاه
+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 19:15  توسط مسعود  | 

خاصیتِ گذشته این است که هیچ ‏وقت دست از سرِ آدم برندارد، حتی وقتی با هم خداحافظی کرده‏ اید و داری می‏ روی که همه‏ چیز را فراموش کنی. بلد است چطور قدم به قدم، سایه به سایه دنبالت راه بیافتد، بلد است چطور از پله‏ هایِ خانه ‏تان بالا بیاید، در و پنجره ‏های کیپ شده و پرده‏ هایِ گوش تا گوش کشیده شده هم حریفش نمی‏ شوند. یک جورِ عجیبی خودش را به تو تحمیل می کند، جلوی رویت رژه می رود و تو ناچار دست ها را به نشانه ی تسلیم بالا می بری.

تسلیم نشوی چه کنی؟


برچسب‌ها: حرف, گذشته
+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 10:40  توسط مسعود  |