ترم
دوم دانشگاه بودم؛ اواخر خرداد بود به گمانم، امتحان اقتصاد خرد داشتم،
تویِ کل ترم یک کلمه هم درس نخوانده بودم و اصلا نمی دانستم عرضه و تقاضا
خوردنی اند یا پوشیدنی... یک روز قبلِ امتحان با اعتماد به نفس کامل شروع
کردم به خواندنِ کتاب سیصد صفحه ای اقتصاد خرد دومینیک سالواتوره که استاد
همان جلسه ی اول صرفا به عنوان پایه ای برایِ آشنایی با مباحثِ اقتصاد خرد
معرفی کرده بود و نه منبع اصلی ِ درس و امتحان. طبیعی است که تویِ ترم جزوه
ای هم ننوشته بودم و چون از دانشگاه و رشته ام متنفر بودم و اصلا خیال
داشتم دانشگاه را بی خیال بشوم تا آن زمان با هیچ کدام از بچه ها هم
صمیمیتی به هم نزده بودم که شب امتحانی بروم سراغ آنها و ازشان جزوه بگیرم.
تا
شبِ امتحان صرفا یک بار کتاب سالواتوره ی عزیز را روخوانی کرده بودم و
هنوز ارتباطِ قضایا آن طور که باید دستم نیامده بود، این است که فردا سر
جلسه ی امتحان هیچ چیزی تویِ ذهنم نمانده بود که بخواهم در جوابِ سوالاتِ
استاد تویِ برگه ام بنویسم، کل دو ساعتِ امتحان را رویِ صندلی ام نشسته ام،
عرق ریختم، به برگه ی سفید جلویِ رویم و سوالاتِ استاد نگاه کردم و مراقبِ
جلسه هم میخکوب من مانده بود، ده دقیقه ی آخر با خودم فکر می کردم چطور
برگه ی جوابی که رویش هیچ چیزی نوشته شده را تحویلِ مراقب بدهم و استاد با
دیدنِ برگه ی سفیدِ من چه حالی پیدا می کند... این است که با بیشترین سرعتی
که امکان داشت و در حالی که مراقبِ جلسه داشت تویِ سرِ خودش می زد که وقت
تمام شده و برگه هایتان را تحویل بدهید شروع کردم به رونویسی از برگه ی
سوالات تویِ برگه ی جواب...
تک
تکِ سوالاتِ استاد را مو به مو و بدون جا انداختنِ یک واو تویِ برگه جوابم
نوشتم، این طور حداقل برگه ی جواب را پر کرده بودم. بماند که ترمِ بعد با
چه عذابی سرِ کلاس همان استاد می رفتم.
برچسبها:
امتحان,
دانشگاه